چقدر تازگی بیشتر دلم می خواد بنویسم.
از زنبور طلایی بگم که فوق العاده شیطون و بامزه تر از قبل شده انگار تغییراتش خیلی سریعتر شده دیروز که باهاش رفته بودم بیرون تمام مسیر رفت و برگشت رو حرف می زد.شب هم که از سرکار برمی گشتم براش ۴ تا کتاب خریدم به محضی که وارد خونه شدم بلند گفت "وااااااااااااااااااای کتااااااااااااااااااااااب" و کتابهاش رو گرفت و همونجا نشست و شروع کرد به خوندن کتابهاش به قول خواهرم می گه چنان محکم نشست که بخونتشون انگار راستی راستی سواد داره!!!
شب هم که مثل بچه گربه!اینقدر سرش رو به صورت من می گذاره تا خوابش ببره و ببرم توی تختش بخوابونمش.
عزیزم در تمام این لحظات جای تو رو خالی می کنم و از خدا سلامتی و شادی هر دوتون رو می خوام.
امروز سرکار هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت و گریه کردم.یکی از همکارام که ۶ سال با هم بودیم و همکار مستقیمم بود اومد خدا حافظی با عکس عروسیشون .می دونی کی رو می گم قبلا بهت معرفیش کرده بودم.عکسشون رو که دیدم خیلی خوشحال شدم عروس به این زیبایی ندیده بودم خدارو شکر مراسمش دقیقا همون طور برگذار شده بود که می خواست.یه پرنسس به تمام معنا.رفت که بره آمریکا البته قول داده عسل طلا که بزرگ شد اون رو هم ببره!!!
خلاصه اومد خداحافظی و کلی گریه کردیم.نمی دونم از روی خوشحالی بود یا دل تنگی که از حالا خودش رو نشون می داد.هر چی بود الان حس خوبی دارم چون دوست عزیزم رفت دنبال خوشبختیش و براش با تمام وجودم دعا می کنم همیشه در کنار همسرش شاد و سلامت و خوشبخت باشه و خنده از روی صورت ماهش محو نشه.
می دونی گلی آدمهای زیادی میان در زندگی آدم و می رن ولی بعضیهاشون خیلی اثر گذارن وهمیشه در ذهنآدم زنده می مونن.من دوستای خوب خیلی زیاد دارم ولی همشون چنین خصوصیتی ندارن واسه همین حالا که می دونم دیگه ممکنه حالا حالاها نتونم ببینمش یه جورایی دلم می گیره.اما خوب خدا پدر این مخترع اینترنت و ارتباطات مجازی رو بیامرزه خدا بهشون یک در دنیا صد در آخرت عجر بده که آدمها رو به هم نزدیک می کنن بر عکس بعضیهااااااااااااااا...بگذریم
راستییییییییییییییییییی امروز رفتم کارت امتحان فردا رو گرفتم از مشاور رایگانشون هم استفاده کردم .من فردا امتحان دارررررررررررررررررم یکی بیاد کمک!!!
خدا رو شکر خودمون رو چشم نزنم رنگ و لعاب وب لاگ و مطالبش دوباره لبریز از عشق شد که همش نشون دهنده اینه که مثل روزهای اول عاشقانه هم رو دوست داریم و هردومون سعیمون حل مشکلات هست نه دامن زدن به اونها.
خیلییییییییییییییییی خوشحالم![]()
داشتم عنوانهای قبلی رو می خوندم واقعا یه مرحله بحرانی رو پشت سرگذاشتیم هر دومون کم حوصله شده بودیم و مدام به هم ایراد می گرفتیم....ولش کن اصلا یادآوریش برام جالب نیست.دلم می خواد در زمان حال غرق بشیم.با هم و در کنار هم.
دعا می کنم دخترمون هم به اندازه من و صدالبته بیشتر از من خوشبخت بشه و عاشقانه دوست داشته بشه و دوست بداره.
این روزها یه کم استرس امتحان اذیتم میکنه شاید اگه خونده بودم چنین استرسی نداشتم چون همیشه یادم میاد درسی رو که خوب می خوندم با آرامش سرامتحان حاضر می شدم ولی اگه خیلی تسلط نداشتم امتحان برام غول میشد و حالا دوباره با یه غول امتحانی مواجه شدم که حسابی واسم استرس زا هست.برای سری بعد امتحانات باید آماده تر برم سرجلسه.حتما همین کار رو خواهم کرد فکر کن تا امتحان اصلی ۷ماه دیگه بیشتر نمونده یعنی اگه من فقط ۷ ماه کم خوابی بکشم و بخونم نتیجش یک عمر واسم موندگاره.یه نفس عمیق................از همین لحظه شمارش معکوس این ۷ ماه شروع شد یه دو ماراتون هست که جایزش خیلی باارزشه رفتم که بگیرمش...
اینم واسه تو که بی اندازه دوستت دارم
سلام عزیزترینم
پریشب و دیشب که حال عسل طلا خوب نبود خیلی جات خالی بود .جات خالی بود نه به این خاطر که من تنها بودم و عسل طلا بی خواب و مریض بود جات خالی بود چون تجربه ای که من داشتم رو نداشتی درسته که مریضی این فسقلی خیلی ناراحتم کرد اما این کوچولوی نازنین حتی مریض شدنش هم برای آدم لذت به همراه داره وقتی تو بغلم بود و نمی گذاشت بشینم یا وقتی صبح می خواستم بیام سرکار و به خاطر مریضیش گریه می کرد و و می گفت نرو اون لحظه ای که دلم واسش می تپید و بی تاب برگشتن خونه بودم در اوج استرس و بی خوابی لذت مادر بودن رو هم می چشیدم و تمام لحظاتش خدا رو به خاطر داشتن چنین گوهری شکر می گفتم و جای تو در تمام این لحظات خالی بود تا تو هم بتونی طعم خوش پدر بودن رو کاملتر و بهتر بچشی عزیزم.
دلم برات خیلی خیلی تنگ شده گلی![]()
ساعت ۱۲ شب هست و من بعد از دیدن ۲ قسمت سریال لاست که گفته بودی هنوز بیدارم.راستش رفتم که بخوابم با دیدن جای خالیت ترجیح دادم بیام و حداقل از این طریق باهات حرف بزنم.
خوشحالم که اینقدر خوبی که نمی تونم دوریت رو به راحتی تحمل کنم.غمگینم از اینکه مجبور به تحمل هستم.
امشب حرفی واسه گفتن ندارم جز دلتنگی.خیلی دلم برات تنگ شده وقتی لاست رو می دیدم بد جوری جات خالی بود.انگار که لاست برام به معنای با هم بودن شده و تنها دیدنش لطفی نداره.تازه ۲ روزه که رفتی من با این همه دل تنگی چی کار کنم.
....................................................
دوستون دارم
سلام عزیزم
حس خوبی دارم.حالا تازه فهمیدم معنی هدف داشتن در زندگی چی هست.مدام در این متون روانشناسی می خوندم ولی لمسش نکرده بودم و حالا که زندگیم هدفمند شده به ارزش وجودش پی بردم.
همیشه یه هدف کلی داشتم و اون رسیدن به کمال بود به خاطر همین چندان انگیزه ای نداشتم و نمی دونستم چه کار کنم .اما حالا می دونم می خوام چه مسیری رو طی کنم .در مسیرم احتمالات رو تا جایی که میشد در نظر گرفتم و مسیرم رو با توجه به اونها انتخاب کردم.
می دونم که می خوام زندگی مشترکمون روز به روز گرم تر و صمیمی تر بشه.می دونم که می خوام عسل طلا رو با توجه به اصول تربیتی ولی نه وسواس گونه تربیتش کنم تا بتونه موفق بشه.می دونم می خوام ادامه تحصیل بدم شده چندین سال امتحان بدم تا قبول بشم.
می دونم می خوام ظاهری شاداب تر داشته باشم تا موجبات شادی خودم و شما ها رو فراهم کنم.
زندگی خوبی دارم و خدا رو شاکرم.
می دونی گلی انگار که بعد از سالها خودم رو پیدا کردم و این حس فوق العاده بهم انرژی می ده اونم از نوع مثبتش.
زندگی یعنی حرکت
![]()
می دونی چیه گاهی وقتها اینقدر اسیر زندگی روزمره می شم که یادم میره چیزهایی که الان دارم جزو آرزوهام بوده و حالا که بهشون رسیدم مثل یه اتفاق معمولی و روزمره باهاشون برخوردمی کنم.از قبولی دانشگاهم گرفته تا پیدا کردن کار مناسب و بعدش آشنایی و ازدواج با تو و پیدا کردن یه بچه سالم و خوب که بی نظیرترین هدیه الهی می تونه باشه.اگه ۱۲سال پیش بود بهم می گفتن دانشگاه فلان رشته قبول میشی سریع کار پیدا می کنی با کسی که دوستش داری ازدواج می کنی و صاحب یه بچه سالم می شین باورش برام سخت بود می گفتم آخه این همه نعمت یه دفعه با هم مگه میشه.ولی حالا که همش رو دارم اون هم بهترین شکل ممکن اصلا قدرشون رو ندارم.مدام از کارم شکایت می کنم.اون طور که باید به تو نمی رسم.عسل طلا یه کم که میاد شیطنت کنه کلافه میشم.
اماااااااااااااااااااااااااااا از امروز همه چی عوض میشه.مثل کسی رفتار می کنم که به تمام آرزوهاش رسیده و قدر شناسه.اگه کارم یه کم کسل کننده هست خودم باید متحولش کنم نه کس دیگه ای.اگه یه زمانهایی از دستت می رنجم باید محاسنت رو که کم هم نیست فراموشم نشه.اگه عسل طلا ی وروجک شیطنت می کنه و به حرفم گوش نمی کنه لذت کارهاش رو ببرم و با صبر بیشتری باهاش برخورد کنم و اگه هدفهای دیگه ای در سر دارم تلاش کنم تا بهشون برسم.
می دونی گلی یادت میاد دوست که بودیم ازم خواستی فوق بخونم.باور کن آرزوش هنوز در سرمه ولی راستش الان چند ماهی هست که تصمیم جدی گرفتم فقط مونده بودم سر اینکه در رشته خودم ادامه بدم یا تغییر مسیر بدم که اون رو یک هفته ای میشه مشخص کردم اینکه رشته خودم رو ادامه بدم.همین جا بهت قول می دم که بشینم سرش.اینجا می نویسم که دیگه نتونم زیرش بزنم.
دیگه اینکه دلم می خواد صبورتر بشم.من خیلی کم طاقتم.سریع می خوام همه چی رو با هم داشته باشم.به محضی که چیزی بر وفق مرادم نیست طاقتم سر میاد و حسابی ناامید میشم.اصلا تحمل ناملایمات رو ندارم که این خوب نیست و باید عوض بشم.
به قول تو در امور مالی خونه مدیریتی ندارم و اینقدر خرج می کنم تا هر چی هست تمام بشه.این رو هم باید حتما یه فکری واسش بکنم.حالا با یاد داشت یا تعیین سقف برای مخارج هر ماه یا هر کار دیگه ای که من رو وارد مسیر درست بکنه.
عزیزم دلم برات تنگ شده.خیلی دیگه مونده تا بیای خونه.عسل طلا دلش لک زده واسه پرتاب بازی و تاب تند که فقط باباش باید براش انجام بده.خیلی جات خالیه. ای کاش بودی و الان کنارم بودی بد جوری دلم هوات رو کرده گلی.
همه چی درست میشه .من مطمئنم که همه چی به بهترین نحو اونجوری که به صلاح زندگیمون هست درست میشه.
خسته بودن توجیه خوبی براش هست؟؟؟حق داری می دونم که نیست.اما کلا کم طاقت شدم شاید به خاطر بد خواب شدن عسل طلا باشه یا طولانی شدن نبودنت یا بد بودن ساعت کارم،نمی دونم...
دیشب عسل طلا حالش خوب نبود پیش خودم خوابوندمش و چه کار خوبی کردم.۲بار تو شب حلش بهم خورد.طفلی حسابی وضع معدش خراب بود امروز بابا گفتن به غیر از آب کمپوت چیزی بهش ندم که همین کار رو هم کردم یه قرص هم بهش دادن که بهترش کرد خواستم نیام سرکار اما تا ظهر حالش بهتر شده بود.
چطوری دوباره دلت رو بدست بیارم گلی؟الان اومدی خونه یا هنوز سرکاری؟حالت چطوره؟کلافه ای نه؟منم امروز نتونستم ناهار بخورم اشتها نداشتم،یه جورایی انگار نه راه پس دارم و نه پیش.هردومون ناراحت بودیم هر دومون کم طاقت شدیم اما شرایط من بهتر از تو بود باید آرومتر می بودم،باید بیشتر به خودم تسلط داشتم اما این حرفها چه فایده وقتی اینکار رو نکردم حالا دلخوریمون بیشتر از قبل شده و فاصلمون بیشتر...
اینا رو نوشتم واسه دل خودم که الان خیلی بی تابه.شاید بعدن پاکش کنم شایدم بگذارم بمونه...
سلام عزیزم
خواستم برات ایمیل بزنم مثل قدیما (یادش به خیر) اما بعدش ترجیح دادم اینجا برات بنویسم.نمی دونم می خوام چی بگم فقط می دونم می خوام حرف بزنم.
می دونی گلی خیلی دلم برای زمانی که با هم دوست بودیم تنگ شده.چقدر اون موقع ها عاشقتر بودیم،به نظر تو اینطورنبود؟هر دو فارغ بودیم از خیلی از قید و بندهایی که حالا درگیرشیم، رها بودیم از خیلی دل نگرانیهایی که حالا داره خود نمایی می کنه، تنها چیزی که وجود داشت یه دوستی پاک بود که غیر از پر کردن تنهایی همدیگه و همدلی کردن با هم شاخ و برگ دیگه ای نداشت.دلم تنگ شده عزیزم برای اونی که بودیم .
حالا یه کم شرایط عوض شده هم صحبت و غمخوار همیشگی هم شدیم و یه دختر ماه داریم که با دنیا عوض کردنی نیست .اما انگار بینمون فاصله افتاده، درگیر زندگی شدیم و مدام اسیر مشکلات روزمره هستیم زمانهایی رو که می تونیم از کنار هم بودن لذت ببریم هدر می دیم اون هم به چه بهای اندکی.برامون چه اتفاقی افتاده؟تو می دونی؟ اون دوستی بی قیدو شرط رو کجا جا گذاشتیم ؟میای بگردیم پیداش کنیم؟ تا کی باهامون بود،یادت هست؟ آخ که چقدر دلم واسش تنگ شده.اون لحظه هایی که فقط به عشق تلفنهای تو روزم رو شب می کردم،اون زمانهایی که با چه اشتیاقی ایمیلم رو چک می کردم....وای که چه روزهای خوبی بود و قدرش رو ندونستیم.اولین باری که دیدمت ،کجا بود...یادم اومد! کارت تلفنت رو هم در تلفن عمومی جا گذاشتی آخیییییییییییی .می دونی خیلی دوستت دارم،می دونی هنوزم صدات برام به گرمی همون روزهای اول آشناییمون هست،می دونی عاشقتم....
می دونی دلم برات تنگ شده...